تبليغاتX
روزهای تنهایی
 ...
 

ای آنکه از دیار من آخر گریختی
چون شد که از تو باز نیامد نشانه ای

از بعد رفتنت نشناسم جز این دو حال
رنج زمانه ای و گذشت زمانه ای

در کوره راه زندگیم جای پای تست
پایی که بی گمان نتوانم بدو رسید

پایی که نقش هر قدمش نقش آرزوست
کی می توانم اینکه به هر آرزو رسید

افسوس ! ای که عشق من از خاطرت گریخت
چون شد که یک نظر نفکندی به سوی من

می خواستم که دوست بدارم ترا هنوز
زیرا به غیر عشق نبود آرزوی من

بیچاره من ، بلازده من ، بی پناه من
کز ماجرای عشق توام جز بلا نماند

از من گریختی و دلم سخت ناله کرد
کان آشنا برفت و مرا آشنا نماند.

"نادرنادرپور"

نوشته شده توسط مریم در یکشنبه هفدهم آبان 1388 |
سلام

اي فرزندآدم...

دل تو حرم من است،

چگونه در حرم من بيگانه را راه مي دهي؟

جان تو منزلگاه عشق من است،

چگونه در اين منزلگاه،محبت ديگران را

پذيرايي مي كني؟

.

.

به من اعتماد داشته باش.

از من مگزير،

زبانت را با نام من،دلت را با عشق من و قلبت

را با يادمن تازه كن.

 .

.

اي فرزندآدم...

هركه دل به دوستي ببندد

سخنش را راست مي داند و تاييد مي كند،

هركه از دوستي كسي خوشنود باشد

از كارهاي او خوشنود مي گردد

 

هركه به دوستي كسي اعتماد كند

به او اعتماد مي كند،

هركه به دوستي كسي مشتاق باشد

در حركت به سوي او سستي نمي كند.

پس چرا...؟

           چرا...؟

               چرا...؟

 

 "محمدرضا زائري"

نوشته شده توسط مریم در جمعه هفدهم مهر 1388 |
سلام

       وقتی مطلبی واسه نوشتن نداری مجبوری از آرشیو وبلاگ خودت استفاده کنی.امشب دفترشعرمو(البته اینترتیشو)ورق زدم رفتم ۴سال پیش! کاش میشد به همین راحتی رفت و برگشت چقدر دلم میخواد تجربش کنم . بگذریم....

      من نمیدانم

  وهمین دردمراسخت میازارد

  که چراانسان این دانا

  این پیغمبر

  درتکاپوهایش

  چیزی از معجزه ی آن سوتر

  ره نبرده است به اعجازمحبت

  چه دلیلی دارد؟

  چه دلیلی دارد

  که هنوز

  مهربانی را نشناخته است؟

  ونمی دانددریک لبخند

  چه شگفتی هایی پنهان است

  من برانم که درین دنیا

  خوب بودن-به خدا-

  سهلترین کارست

  ونمی دانم

  که چراانسان

  تااین حد

  باخوبی بیگانه است

  وهمین دردمراسخت میازارد!

  "فریدون مشیری "

نوشته شده توسط مریم در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 |
 ...
 

        .What the world needs now is love ,sweet love

.I feel it when I sorrow most

,It is better to have loved and lost

,Than never have loved at all

 Alfred Tennyson

      

    دنیا فقط به عشق نیاز دارد،عشق شیرین

    این را وقتی بیش از همیشه غمگینم می فهمم.

    بهتر است عاشق باشیم و ببازیم، تا این که هرگز عاشق نباشیم.

     "همواره عا شق بمانید."

نوشته شده توسط مریم در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 |
         به نام حق

  

   اي خداي بزرگ! دست از جهان شسته‏ام، و براي ملاقات تو به كربلاي خوزستان آمده‏ام. از تو مي‏خواهم كه مرا با اصحاب حسين محشور كني، آرزو دارم كه بر خاك داغ خوزستان در خون خود بغلطم، و به ياد عاشوراي حسين(ع) خود را در قدم مقدسش بيافكنم، و اين عقده هزارو چهارصد ساله را كه بر دلم فشار مي‏آورد و هميشه با تو مي‏گويم: «يالَيْتَني‏كُنْتُ مَعَكْ» را برآورده كنم.

  اين زمزمه سوزناكي بود كه در دل شب، از سينه سوزاني اوج مي‏گرفت و من در كنار سنگرش مي‏شنيدم و آنچنان به زمين ميخكوب شده بودم كه نمي‏توانستم حركت كنم،...

  .

  .

  اي حسين! در كربلا، تو يكايك شهدا را در آغوش مي‏كشيدي، مي‏بوسيدي، وداع مي‏كردي، آيا ممكن است، هنگامي كه من نيز به خاك و خون خود مي‏غلطم، تو دست مهربان خود را بر قلب سوزان من بگذاري و عطش عشق مرا به تو و به خداي تو سيراب كني؟

  من از اين دنياي دون مي‏گريزم، از اختلافات، از تظاهرات، از خودنمايي‏ها، غرورها، خودخواهي‏ها، سفسطه‏ها، مغلطه‏ها، دروغ‏ها و تهمت‏ها، خسته شده‏ام، احساس مي‏كنم كه اين جهان جاي من نيست آنچه ديگران را خوشحال مي‏كند مرا سودي نمي‏رساند.

"شهید دکتر چمران"

نوشته شده توسط مریم در یکشنبه ششم بهمن 1387 |
 

نوروز هر ساله برپا می شود وهرساله از آن سخن می رود. بسیار گفته اندوبسیار شنیده اید،پس نیازی به تکرار نیست؟ چرا ، هست.در علم وادب تکرارملال آور است وبیهوده; "عقل" تکرار را نمی پسندد،اما "احساس" تکرار را دوست دارد ،جامعه به تکرار نیازمند است.احساس با تکرار جان می گیرد ونوروز داستان زیبایی است که در آن ، طبیعت،احساس وجامعه هر سه دست اندرکارند.

 

نوروز که قرن های دراز است بر همه ی جشن های جهان فخر می فروشد، جشن جهان است وروز شادمانی زمین ،آسمان وآفتاب  و جوش شکفتن هاو شور زادن ها وسرشار از هیجان هر "آغاز".

 

چه افسانه ی زیبایی; زیباتر از واقعیت! راستی مگر هر کسی احساس نمی کند که نخستین روز بهار ،گویی نخستین روز آفرینش است.اگر روزی خدا جهان را آغاز کرده است ،مسلماً آن روز، این نوروز بوده است.

 

بی شک، روح در این فصل زاده است وعشق در این روز سر زده است ونخستین بار، آفتاب در نخستین نوروز طلوع کرده است وزمان با وی آغاز شده است.

 

اسلام که همه ی رنگ های قومیت را زدود وسنت ها را دگرگون کرد ، نوروز را جلای بیشتر داد، شیرازه بست وآن را ، با پشتوانه ای استوار ،از خطر زوال در دوران مسلمانی ایرانیان ،مصون داشت.انتخاب علی به خلافت ونیز انتخاب علی به وصایت ،در غدیر خم ، هر دو در این هنگام بوده است وچه تصادف شگفتی!

 

" دکتر علی شریعتی"

                                                                                                          گل باشید.

نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 |
 

ما همه مان تنهاییم. نبایدگول خورد، زندگی یک زندان است. زندان های گوناگون. ولی بعضی ها

 به دیوار زندان صورت می کشند وبا آن خودشان راسرگرم می کنند. بعضی ها می خواهند

 فرار بکنند، دستشان را بیهوده زخم می کنند. و بعضی ها هم ماتم می گیرند. ولی اصل کار

 اینست که باید خودمان را گول بزنیم، همیشه باید خودمان را گول بزنیم، ولی وقتی می آید

 که آدم از گول زدن خودش هم خسته می شود...

به نظرم امروز زبان در اختیارم نیست، چون سالهاست که بجز با خودم با کس دیگر حرف نزده ام

 وحالا حرارت تازه ای در خودم حس می کنم.

 

 

 داستان گجسته دژ "صادق هدایت"

 

نوشته شده توسط مریم در سه شنبه بیستم آذر 1386 |

" شازده کوچولو گفت:
               
داشتن یک دوست خیلی خوب است. حتی اگر آدم دم مرگ باشد ...
     
مثل دوستی تو
     
رفیق!
 
همیشه رفیق بمانی!"

              گل باشید

نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 |

 

شیطان
اندازه یک حبّه قند است
گاهی می افتد توی فنجانِ دلِ ما
حل می شود آرام آرام
بی آنکه اصلا ً ما بفهمیم
و روحمان سر می کشد آن را
آن چای شیرین را
شیطان زهرآگین ِدیرین را
آن وقت او
خون می شود در خانه تن
می چرخد و می گردد و می ماند آنجا
او می شود من

***

طعم دهانم تلخ ِتلخ است
انگار سمی قطره قطره
رفته میان تاروپودم
این لکه ها چیست؟
بر روح ِ سرتاپا کبودم!
ای وای پیش از آنکه از این سم بمیرم
باید که از دست خودت دارو بگیرم
ای آنکه داروخانه ات
هر موقع باز است
من ناخوشم
داروی من راز و نیاز است
چشمان من ابر است و هی باران می آید
اما بگو
کِی می رود این درد و کِی درمان می آید؟

***
شب بود اما
صبح آمده این دوروبرها
این ردپای روشن اوست
این بال و پرها

***
لطفت برایم نسخه پیچید:
یک شیشه شربت، آسمان
یک قرص ِخورشید
یک استکان یاد خدا باید بنوشم
معجونی از نور و دعا باید بنوشم


"عرفان نظرآهاری"

                                                                                                                      

نوشته شده توسط مریم در سه شنبه ششم شهریور 1386 |
كودكي ها

به خانه مي رفت
با كيف
و با كلاهي كه بر هوا بود
چيزي دزديدي ؟
مادرش پرسيد
دعوا كردي باز؟
پدرش گفت
و برادرش كيفش را زير و رو مي كرد
به دنبال آن چيز
كه در دل پنهان كرده بود
تنها مادربزرگش ديد
گل سرخي را در دست فشرده كتاب هندسه اش
و خنديده بود.

روحش شاد.

نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386 |